الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

357

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

( 1 ) فردى بود كه از اصحاب رسول خدا ( ص ) زنده بود و او مردى بود كه تنها ، دل به ما خانواده داشت ، و در مسجد رسول خدا ( ص ) مىنشست و عمامه سياهى روى سر مىانداخت و فرياد مىزد يا باقر العلم ، يا باقر العلم ، مردم مدينه مىگفتند : جابر هذيان مىگويد ، مىگفت : نه به خدا من هذيان نمىگويم ولى از رسول خدا ( ص ) شنيدم ، مىفرمود به من كه : تو درك مىكنى مردى از خاندان مرا ، كه نامش نام من است ، و شمائل او شمائل من است ، مىشكافد دانش را شكافتنى ، اين است كه مرا وادار مىكند بدان چه مىگويم . فرمود : در اين ميانه يك روز جابر در يكى از راههاى مدينه مىرفت و به گذر گاهى گذشت كه در آن ، مكتب خانه‌اى بود و در آن محمد بن على ( ع ) حاضر بود ، چون او را ديد ، گفت : اى پسر ، پيش آى و رو به من كن ، به او رو كرد و سپس گفت : به من پشت كن ، به او پشت كرد ، سپس جابر گفت : سوگند بدان كه جانم به دست او است ، اين شمائل ، شمائل رسول خدا ( ص ) است . اى پسر ، چه نام دارى ؟ گفت : نامم محمد بن على بن الحسين است ، جابر به او رو كرد و سرش را مىبوسيد و مىگفت : پدر و مادرم به قربانت ، رسول خدا ( ص ) به تو سلام مىرساند و اين را مىگفت ، فرمود : محمد بن على ( ع ) هراسان نزد پدرش برگشت و به او گزارش داد ، پدرش فرمود : راستى جابر اين كار را كرد ؟ گفت : آرى ، فرمود : پسر جانم ، در خانهء خود بنشين و پاى بند به آن باش ، و جابر هر بامداد و پسين نزد او مىرفت و اهل مدينه مىگفتند : وا عجبا ، جابر كه تنها باقيماندهء اصحاب رسول خدا ( ص ) است ، هر روز صبح و پسين نزد اين پسر بچه مىآيد . طولى نكشيد كه على بن الحسين ( ع ) در گذشت و محمد بن